........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1465 پست

دنبال‌کنندگان

(15 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1567967106369403_orig.jpg images 0fb37c2ae12b65b20c3b21a8a9f69048.jpg 6169a3e9242181f95efa4046829109ec.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


از پیرهنت بویی آمد به گلستان ها
کردند پر از نکهت گل ها همه دامان ها

با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه
کز رشته زلف تست این چاک گریبان ها

تا خوان جمالت را آراسته به سبزی خط
افکند لب لعلت شوری به نمکدان ها

گر زلف بر افشانی در پا کنی سرها
چون لب به حدیث آری بر باد دهی جان ها

دیدار رقیب از دور افزود مرا گریه
از ابر سیه باشد افزونی باران ها

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

بیمار ترا محرم شربت دهد و مرهم
بی چاشنی دردت فریاد ز درمان ها

عیش و طرب عاشق درد و غم یار آمد
گر نیست گمان اینها باشد دگرت آنها

عید و کمال ار یار دارد سر قربانی
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


آنکه دل در هوس روز وصال است او را
خواب شب در سر اگر هست خیال است او را

دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری
چون نظرهاست در آن جای سوال است او را

خال لبهاش به خون دل صاحب نظران
تشنه از چیست چو در پیش زلال است او را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

دل بیمار من از دال و الف خالی نیست
تا قد چون الف و زلف چو دال است او را

به جگر خوردن بسیار به کف کرد غمش
خون عشاق بخور گو که حلال است او را

آفتاب از هوس آنکه شود همسر او
ایستد راست و زان بیم زوال است او را

به کمال است و بس این جور و جفا و ستمش
این صفتها که شنیدی به کمال است او را

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

عشق تو مرا ستد ز من باز
وافگند مرا ز جان و تن باز

تا خاص خودم گرفت کلی
می‌نگذارد مرا به من باز

بگرفت مرا چنان که مویی
نتوان آمد به خویشتن باز

آن جامه که از تو جان ما یافت
می نتوان کرد از شکن باز

روزی ز شکن کنند بازش
کز چهرهٔ ما شود کفن باز

کی در تو رسد کسی که جاوید
در راه تو ماند مرد و زن باز

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

چون در تو نمی‌توان رسیدن
نومید نمی‌توان شدن باز

درد تو رسیدهٔ تمام است
من بی تو دریده پیرهن باز

چون لاف وصال تو می‌زنم من
چون پرده کنم ازین سخن باز

چون می‌دانم که روز آخر
حسرت ماند ز من به تن باز

از قرب تو کان وطنگهم بود
دل مانده ز نفس راهزن باز

عطار از آن وطن فتاده است
او را برسان بدان وطن باز

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ساقیا گه جام ده گه جام خور
گر به معنی پخته‌ای می خام خور



زر بده بستان می تلخ آنگهی
با بت شیرین سیم‌اندام خور

گردن محکم نداری پس که گفت
کز زبونی سیلی ایام خور

ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیر
توبه بشکن می‌ستان و جام خور

با فلک تندی مکن عطاروار
باده بستان لیک با آرام خور

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

باد شمال می‌وزد، طرهٔ یاسمن نگر
وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر

سبزهٔ تازه روی را، نو خط جویبار بین
لالهٔ سرخ روی را، سوخته‌دل چو من نگر

خیری سرفکنده را، در غم عمر رفته بین
سنبل شاخ شاخ را، مروحه چمن نگر

یاسمن دوشیزه را، همچو عروس بکر بین
باد مشاطه فعل را، جلوه‌گر سمن نگر

نرگس نیم مست را، عاشق زرد روی بین
سوسن شیرخواره را، آمده در سخن نگر

لعبت شاخ ارغوان، طفل زبان گشاده بین
ناوک چرخ گلستان، غنچهٔ بی دهن نگر

تا که بنفشه باغ را، صوفی فوطه‌پوش کرد
از پی ره زنی او، طرهٔ یاسمن نگر

تا گل پادشاه وش، تخت نهاد در چمن
لشکریان باغ را، خیمهٔ نسترن نگر

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

خیز و دمی به وقت گل، باده بده که عمر شد
چند غم جهان خوری، شادی انجمن نگر

هین که گذشت وقت گل، سوی چمن نگاه کن
راح نسیم صبح بین، ابر گلاب زن نگر

نی بگذر ازین همه، وز سر صدق فکر کن
وین شکن زمانه را، پر بت سیم‌تن نگر

ای دل خفته عمر شد، تجربه گیر از جهان
زندگیی به دست کن، مردن مرد و زن نگر

از سر خاک دوستان، سبزه دمید خون گری
ماتم دوستان مکن، رفتن خویشتن نگر

جملهٔ خاک خفتگان، موج دریغ می‌زند
درنگر و ز خاکشان، حسرت تن به تن نگر

فکر کن و به چشم دل، حال گذشتگان ببین
ریخته زیر خاکشان، طرهٔ پرشکن نگر

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر

چون کسی از عشق هرگز جان نبرد
گر تو هم از عاشقانی جان مبر

گر ز جان خویش سیری الصلا
ور همی ترسی تو از جان الحذر

عشق دریایی است قعرش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر

دوش مست و خفته بودم نیمشب
کوفتاد آن ماه را بر من گذر

دید روی زرد ما در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر

رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر

گرچه مست افتاده بودم زان شراب
گشت یک یک موی بر من دیده‌ور

در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست و لایعقل همی کردم نظر

گرچه بود از عشق جانم پر سخن
یک نفس نامد زبانم کارگر
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
چون از آن حالت گشادم چشم باز

نه ز جانان نام دیدم نه اثر


من ز درد و حسرت و شوق و طلب
می‌زدم چون مرغ بسمل بال و پر


هاتفی آواز داد از گوشه‌ای
کای ز دستت رفته مرغی معتبر

خاک بر دنبال او بایست کرد
تا نرفتی او ازین گلخن به در

تن فرو ده آب در هاون مکوب
در قفس تا کی کنی باد ای پسر

بی نیازی بین که اندر اصل هست
خواه مطرب باش و خواهی نوحه‌گر

این کمان هرگز به بازوی تو نیست
جان خود می‌سوز و حیران می‌نگر

ماندی ای عطار در اول قدم
کی توانی برد این وادی به سر

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
،

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم


چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم


از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم.

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری ام

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا

ساقی‌امشب‌چه‌جنون ریخت‌به‌پیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا

محو اوگشتم و رازم به ملاء توفان‌کرد
هست حیرانی عاشق لب‌گویا،‌گویا

داغ معماری اشکم‌که به یک لغزیدن
عافنذر آوارگی شوق هوایت دارم

مشت خاکی‌که دهد طرح به‌صحرا، صحرا

دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سرموی توسرکوب ختنها تنها

دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبال‌کند جام لدن یا دنیا

تا تقاضا به میان آمده‌، مطلب رفته‌ست
نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها

بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروزکن امروز، ز فردا، فردایتها شد ازین آبله برپا، برپا [لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
images { Սիդ@阿里陌生人 }

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است

غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
[لینک ]

صفحات: 7 8 9 10 11

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو