........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1665 پست

دنبال‌کنندگان

(19 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

green-trees-near-body-of-water-during-sunset-wallpaper-thumb.jpg 1578687400725699_orig.jpg 1578687466605110_orig.jpg 1578687580647462_orig.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572525579615440_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گر عقل پشت اما نمی گذاشت
تردید پا به دنیا نمی گذاشت

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1ce7ea98a694269f9a7df2e3fdab965e.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گفت عشق را از پروانه بی آموز.چگونه در محضر معشوق خود را به اتش میکشد..
گفتم تو ناله بیصدای شمع را نشنیدی.که اتش کشیدن معشوقه را میبیند وبیصدا خودرا قطره قطر آب میکند تا جز قطراتی از اشک از ان باقی نماند ......
دانی ای دوست ؟

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدو اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


من چهره ای در آینه ها دیدم از خودم
آن قدر هولناک که ترسیدم از خودم

آن مرد ترسناک در آیینه ها تویی؟
این را هزار مرتبه پرسیدم از خودم

اما از آسمان به زمین می توان رسید
در پرتگاه آینه فهمیدم از خودم

ای مرد ناشناس! تو در من چه می کنی؟
-گفتم به آن غریبه و پرسیدم از خودم-

ناگاه خشمناک از آن من که من نبود
آیینه را شکستم و روییدم از خودم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
..........

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572449829412512_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
میدونید .. یه خط یادگاری رو دیوار دل خودم جا گذاشتم.............

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572457023479275_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گاهی ادم ها دل به کسی یا چیزی میبندند که حکم برفک یخچال را دارند ..
با یه نسیم محو میشند .انگار نه انگار وجود خارجی داشتند

ز ما اي گل چه ديدي؟که دامن در کشيدي
جفا کردي، بخشيدم؟وفا کردم، رنجيدي
عتاب تو، بشنيدم؟فغان من، نشنيدي

نگارا

نديدم جز خواري؟؟ ولي در عشقت از جهان بريدم
چه ديدي جز ياري؟؟که چون بخت از من ناگهان رميدي

اگر با تو، وفا کردم ؟؟خطا کردم خطا کردم
چو ديدم خويت را؟؟ چرا در کويت آشيان گرفتم
چو ديدي مهرم را ؟؟چرا آخر از آشيان پريدي

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

دلدارا


چو دل از من ربودي ؟نه آن ياري که بودي
چو مهر من افزون شد؟به جور خود افزودي
نه از دردم پرسيدي ؟نه بر آهم بخشودي

نگارا
گمان بردم اول؟که گر جان خواهم، نشکني دلم را
ندانستم اي گل؟که عهد مرا بشکني به زودي

اگر صيد تو شد جانم؟پشيمانم، پشيمانم
ز مهرم دل کندي؟ولي آن که مي گفتمت همانم

به عهدت دل بستم ؟ولي آن که مي گفتيم نبودي
دلدارا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
6057f0849026bf666d7b0894c21bb765.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
نامه‌ی عاشقانه ثریا به استاد شهریار

روزی استاد شهریار نامه‌ای دریافت می‌کند که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود: شهریار! عکست را در مجله ای دیدم، خیلی شکسته شده‌ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره‌ی دلداده‌ی من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه‌ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دارالفنون است؟ نه من خواب می بینم... سخت اشک ریختم...

و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانيش را که پري خطاب مي کرد، چنين سرود:

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

“پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري

‌هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري

پيل ماه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري

هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري

ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
حکایت دفن حافظ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572351377686121_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
اینجا را دوستدارم.

چون گورستان دل نوشته هایم هست.خاموش بدون روح...

مثل گورستان در فضل زمستان ...........
وگاه گاهی تک کلاغی ..

میاید بر یک شاخه بیجان این سایت .علامتی میگذارد میرود

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
گفت
خودت را ناراحت نکن..باور کنید اتفاق مهمی نیفتاده.. فقط بند دل پسرک پاره شده مثل تسبیح

شعله ی انفس و آتش زنه ی آفاق است
غم قرار دل پر مشغله ی عشاق است

جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعا گویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام:
عشق گنجی است که افزونی اش از انفاق است

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
تو تکراری ترین حضور روزگار منی.
و من عجیب
فراموشی ات را فراموش کرده ام
این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم

گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست...
ای اجل! مهمان نوازی کن کـــه دیگر تاب نیست..

بین ماهـی های اقیـانـوس و ماهـی هــای تُنگ...
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست...

زورق ِ آواره ! در زیبـــایـــی ِ دریــــــا نمـــان...
این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست....


صفحات: 7 8 9 10 11

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو