........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1465 پست

دنبال‌کنندگان

(15 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1567967106369403_orig.jpg images 0fb37c2ae12b65b20c3b21a8a9f69048.jpg 6169a3e9242181f95efa4046829109ec.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و زشت چه منظور؟ هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی

که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


گفتم که چند صبر کنم ای نگار گفت
تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت

بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج
فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت

جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت

این روزگار با تو بدست این ازو شناس
گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت

آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز این قدر که فراموش می کند ما را

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


خیز در ده شراب گلگون را
شادی اندرون و بیرون را

آن چنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه هامون را

چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را

خون من خورد چرخ ساغر شکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را

جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دماغ قارون را

تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را

چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکشد هردون را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

باده را در فکن تو نیز بجام
برکش انگه سماع موزون را

تنگ ابریشمین بکش بر چنگ
گرم کن بار گیر گلگون را

تا ز بهر شکست لشکر غم
بسر خم برم شبیخون را

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


دمش گرم ......
باران را می گویم ,...........به شانه هایم زدو گفت. ..
خسته شدی .تو استراحت کن من می بارم.........

میروی گریه می آید مرا؛ گریه می آید مرا
گریه می آید مرا
اندکی بنشین
اندکی بنشین که باران بگذرد

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }



عاشقی آواره ام
در غربته چشمانه تو

گریه پنهان کرده ام
از حرمته چشمانه تو

عطر تو را گرفته تنه لحظه های من
صد باغه گل شکفته شده در هوایه من
امشب تمام غربته خود را گریستم , گریستم
شاید دل تو بسوزد برایه من
برایه من
من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوشه تو میسپارم
تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم
ز دیروزو امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش
یک لحظه نگاه تو مرا راحت جان است
چشمانه تو آرامترین خواب جهان است

زیبایی چشمانه نظر کرده آهو
رازیست که در عطر نگاه تو نهان است [لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


بود گریه کی آباد شود خانه ما؟
جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما

ما از آن سوختگانیم که معمار ازل
طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما

عشق پیوسته به دنبال دلم می‌گردد
شعله آید به طلبکاری پروانه ما

جرم می خوردن ما نیست کم از طاعت کس
کار صد توبه کند گریه مستانه ما

چون تهی دیده که آرد به کسی روی نیاز
چشم بر چشم صراحی زده پیمانه ما

حرف دیوانه شنیدن ز خردمندی نیست
عاقلان گوش نکردند بر افسانه ما

چون سپندی که بود بر سر آتش قدسی
هرگز آرام نگیرد دل دیوانه ما

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند

چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


زیبای زن را در جسم ظاهری ان جستجو نکنید ............
خیلی از گل ها ظاهری زیبا دارند ولی سمی و کشنده اند .............
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
9a181a020af46b90aa0b64325feb7068.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

از باد مکش طره جانانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را

آن شمه چگل گو که برقص آرد و پرواز
این سوخته دلهای چو پروانه ما را

کردند زبان آنکه به صد گنج فریدون
کردند بها گوهر یکدانه ما را

دیدند سرشکم همه همسایه و گفتند
این سیل عجب گر نبرد خانه ما را

دل گر چه خرابست ز غم چون تو درائی
آباد کنی کلبه ویرانه ما را

خواب خوش صبحت برد از دیده مخمور
شب گر شنوی نعره مستانه ما را

خواهد گله ها کرد کمال امشب از آن زلف
شبهای چنین گوش کن افسانه ما را

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }



از باد مکش طره جانانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را

آن شمه چگل گو که برقص آرد و پرواز
این سوخته دلهای چو پروانه ما را

کردند زبان آنکه به صد گنج فریدون
کردند بها گوهر یکدانه ما را

دیدند سرشکم همه همسایه و گفتند
این سیل عجب گر نبرد خانه ما را

دل گر چه خرابست ز غم چون تو درائی
آباد کنی کلبه ویرانه ما را

خواب خوش صبحت برد از دیده مخمور
شب گر شنوی نعره مستانه ما را

خواهد گله ها کرد کمال امشب از آن زلف
شبهای چنین گوش کن افسانه ما را
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا
با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا

گفتمش در آب عارض عکس جان با ما نمای
گفت هر دم خود نمایی خوش نمی آید مرا

از لب لعلت نپرهیزم بدور آن دو چشم
پیش مستان پارسایی خوش نمی آید مرا

منکر زهدم برویت تا نظر باز آمدم
پاکبازم من دغایی خوش نمی آید مرا

صوفیان گویند چون ما خیز و در رقص آ کمال
حالت و وجد وبائی خوش نمی آید مرا

[لینک]

صفحات: 6 7 8 9 10

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو