........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1665 پست

دنبال‌کنندگان

(19 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

green-trees-near-body-of-water-during-sunset-wallpaper-thumb.jpg 1578687400725699_orig.jpg 1578687466605110_orig.jpg 1578687580647462_orig.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
دعای نیمشب

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است
از مکان ها دزد را دایم کمینگه مطلب است

گوشه گیران زود در دل ها تصرف می کنند
بیشتر دل می برد خالی که در کنج لب است

دست خالی برنمی گردد دعای نیمشب
چون شود معشوق نو خط، وقت عرض مطلب است

حسن خصم شوخ چشمان است و یار عاجزان
آفتاب ذره پرور میل چشم کوکب است

عالم دیگر به دست آور که در زیر فلک
گر هزاران سال می مانی همین روز و شب است

در حریم دل به زهد خشک نتوان راه برد
روی منزل را نبیند هر که چوبش مرکب است

از گرفتاری خلاصی نیست اهل عقل را
هست اگر آزادیی زیر فلک، در مکتب است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
همسفر دل

!به عمر مثنوي ات با تو زيستم شاعر
!و سخت بدرقه ات را گريستم شاعر

اگرچه در همه جا آسمان همين رنگ است
قبول مي كنم - اينجا دل شما تنگ است

درنگ كن – كه دلم با تو همسفر شده است
سفر ؟ نه ،‌آه ... دلم با تو در به در شده است

: تو ساده گفتي و من نيز ساده مي گويم
پياده ام و رفيقي پياده مي جويم


{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
ای شبیه غزل

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
!دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است ‌

اكسير ِ من !‌نه اين كه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است

سرشارم از خيال ولي اين كلاف نيست
در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است

تا اين غزل شبيهِ غزل هاي من شود
چيزي شبيهِ عطر ِ حضور ِ شما كم است

گاهي ترا كنار خود احساس مي كنم
اما چقدر دلخوشي ِ خواب ها كم است

خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي ِ تست
آيا هنوز آمدنت را بها كم است

"گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود"

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عسل بانوی شیرازی


عسل بانوی شیرازی چه خوب و ناز میخندی
صدایت میکنم بانو! به این الفاظ میخندی

نگفتم کم لبانت را بخور چون قند میگیری؟
سماجت کردی و حالا به این امراض میخندی!

_بیا اینجا،
_نمی آیم!

_ببین من را،
_نمی بینم!
به تو گفتم که نارنجم نشو لجباز، میخندی!

فدای خال هندویت که شاعر کرد حافظ را
من اینجا اشک میریزم تو درشیراز میخندی

شبیه مار می بافد برایت مادرت مویت
به اینکه من به ناچاری شدم مُرتاض میخندی

"مشیرالدوله" حاکم شد مرا بردند سربازی
کچل کردند موهایم، به این سر/باز میخندی

گرفته ای تو جانم را دوباره زنده گردانم
اگر چه خوب میدانم به این اعجاز میخندی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1573504160271519_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
يار عاشق کش
و بيگانه نواز است
هنوز

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1573504863443869_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
همه با یار خوش
من به غم یار خوشم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1573507148405778_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
- به تو گفتم که نارنجم نشو لجباز، میخندی!
فدای خال هندویت که شاعر کرد حافظ را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
فریاد از این عشق خیالی

بوسید سرم را که بگوید نگران بود
دنبال کسی بود که خود غافل از آن بود

دل بود و گرفتار وفایی که به سر نیست
من بودم و یاری که دلش با دگران بود

هرشب جگرم سوخت از این عشق خیالی
این سیل جگرسوز که از دیده روان بود

من ساکن کوی توام و از تو چه دورم !
میسوزم از این عشق که در برزخ جان بود

هرچند بگویم که تو را دوست ندارم
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان بود,,
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
بی گمان عاشق شدن زیباست

خسته ام خسته از این دنیای آب و دانه ها

خسته از جغرافیای سردسیرِ شانه ها

پیله پیچیدم به دور خود ولی سنخیتی –

- نیست هرگز با من و تاب و تبِ پروانه ها

راز هر مردی فقط با مرگ افشا می شود

از چه می پرسند احوال ِ مرا بیگانه ها ..؟!

عاقبت خود را به مردن می زنم کنج قفس

تا دمی بیرونم اندازند این دیوانه ها

عشق قابیلی است می خواهد فقط پنهان کند

کشته اش را نیمه شب در خلوتِ ویرانه ها

می روم یکباره دیگر- می- بنوشم تا سحر

تا مرا بیرونم اندازند از میخانه ها

سنگ برنعشم نیاندازید دارد می رود_

_ صبرم از روی لب بی طاقتِ پیمانه ها

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
خراب چشمان تو

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟

آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند
مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی

باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟

خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض
با وجود آنکه می دانم ... خرابش می کنی!

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن می‌گویم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاه‌ها می‌گذرد.
اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
تلخه‌ی این تالاب نیست؟

از این گونه
بی‌اشک
به چه می‌گریی؟
مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.

به هر اندازه که بیگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
به تماشاي تو

شب هجران تو هرگز گذر ماه نبود
به نهانخانه دل جز غم تو راه نبود

من و دل تا به سحر ياد تو را ناله زديم
چه كنم اشك مرا خاطره همراه نبود

دل ديوانه من شور تو ميزد كه نخفت
چون كه مهمان شبم ناله و جز آه نبود

تو كه آسوده ز هر بيم و اميدي عجبم
به خدا فاصله ها ناگه و بيگاه نبود

دل و دلداده و دلدار چه بي معني بود
اگر آن يار مرا قصه آن چاه نبود

گذر از عمق دلم تا سر كويت بزدم
شب و روزم همه مُردند و دل آگاه نبود

به تماشاي تو رفتم كه چنين گم شده ام
تو چه ديدي " آشنا " اين همه گمراه نبود.

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم.


当情人可以唱歌时

وقتی یک عاشق می تواند آواز بخواند

多雨的眼睛........با چشمان بارانی
非常痛苦......خیلی دردناک است

我爱雨......من باران را دوست دارم
这提醒了您告别的痛苦时刻......این یادآور لحظه دردناک خداحافظی است.

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
اشك بهار

شبی بود و بهاری در من آویخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق
چو باران بهاری اشك می ریخت

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
شمع سوخته

چو شب به راه تو ماندم ..كه نای من باشی
.چراغ خلوت این عاشق كهن باشی ..

بسان سبز پریشان سرگذشت..
شبم نیامدی كه مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات..
كه بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود..
چنین كه شیفته حسن خویشتن باشی

دلم ز نازكی خود شكست در غم عشق..
وگرنه از تو نیاید كه دل شكن باشی ..

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند ..
تو را نصیب همین بس كه كوه كن باشی..

خموش سایه كه فریاد بلبل از خامیست ..
چو شمع سوخته آن به كه بی سخن باشی

صفحات: 6 7 8 9 10

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو