........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1414 پست

دنبال‌کنندگان

(14 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1566396982144963_orig.jpg ed491c555c5af102c7235b1d7020dfc0.jpg 6ecf17986cdf0c29f7dfc4540ecb0513.jpg 1554141999647923.png
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ساقیا گه جام ده گه جام خور
گر به معنی پخته‌ای می خام خور



زر بده بستان می تلخ آنگهی
با بت شیرین سیم‌اندام خور

گردن محکم نداری پس که گفت
کز زبونی سیلی ایام خور

ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیر
توبه بشکن می‌ستان و جام خور

با فلک تندی مکن عطاروار
باده بستان لیک با آرام خور

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

باد شمال می‌وزد، طرهٔ یاسمن نگر
وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر

سبزهٔ تازه روی را، نو خط جویبار بین
لالهٔ سرخ روی را، سوخته‌دل چو من نگر

خیری سرفکنده را، در غم عمر رفته بین
سنبل شاخ شاخ را، مروحه چمن نگر

یاسمن دوشیزه را، همچو عروس بکر بین
باد مشاطه فعل را، جلوه‌گر سمن نگر

نرگس نیم مست را، عاشق زرد روی بین
سوسن شیرخواره را، آمده در سخن نگر

لعبت شاخ ارغوان، طفل زبان گشاده بین
ناوک چرخ گلستان، غنچهٔ بی دهن نگر

تا که بنفشه باغ را، صوفی فوطه‌پوش کرد
از پی ره زنی او، طرهٔ یاسمن نگر

تا گل پادشاه وش، تخت نهاد در چمن
لشکریان باغ را، خیمهٔ نسترن نگر

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

خیز و دمی به وقت گل، باده بده که عمر شد
چند غم جهان خوری، شادی انجمن نگر

هین که گذشت وقت گل، سوی چمن نگاه کن
راح نسیم صبح بین، ابر گلاب زن نگر

نی بگذر ازین همه، وز سر صدق فکر کن
وین شکن زمانه را، پر بت سیم‌تن نگر

ای دل خفته عمر شد، تجربه گیر از جهان
زندگیی به دست کن، مردن مرد و زن نگر

از سر خاک دوستان، سبزه دمید خون گری
ماتم دوستان مکن، رفتن خویشتن نگر

جملهٔ خاک خفتگان، موج دریغ می‌زند
درنگر و ز خاکشان، حسرت تن به تن نگر

فکر کن و به چشم دل، حال گذشتگان ببین
ریخته زیر خاکشان، طرهٔ پرشکن نگر

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر

چون کسی از عشق هرگز جان نبرد
گر تو هم از عاشقانی جان مبر

گر ز جان خویش سیری الصلا
ور همی ترسی تو از جان الحذر

عشق دریایی است قعرش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر

دوش مست و خفته بودم نیمشب
کوفتاد آن ماه را بر من گذر

دید روی زرد ما در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر

رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر

گرچه مست افتاده بودم زان شراب
گشت یک یک موی بر من دیده‌ور

در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست و لایعقل همی کردم نظر

گرچه بود از عشق جانم پر سخن
یک نفس نامد زبانم کارگر
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
چون از آن حالت گشادم چشم باز

نه ز جانان نام دیدم نه اثر


من ز درد و حسرت و شوق و طلب
می‌زدم چون مرغ بسمل بال و پر


هاتفی آواز داد از گوشه‌ای
کای ز دستت رفته مرغی معتبر

خاک بر دنبال او بایست کرد
تا نرفتی او ازین گلخن به در

تن فرو ده آب در هاون مکوب
در قفس تا کی کنی باد ای پسر

بی نیازی بین که اندر اصل هست
خواه مطرب باش و خواهی نوحه‌گر

این کمان هرگز به بازوی تو نیست
جان خود می‌سوز و حیران می‌نگر

ماندی ای عطار در اول قدم
کی توانی برد این وادی به سر

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
،

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم


چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم


از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم.

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری ام

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا

ساقی‌امشب‌چه‌جنون ریخت‌به‌پیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا

محو اوگشتم و رازم به ملاء توفان‌کرد
هست حیرانی عاشق لب‌گویا،‌گویا

داغ معماری اشکم‌که به یک لغزیدن
عافنذر آوارگی شوق هوایت دارم

مشت خاکی‌که دهد طرح به‌صحرا، صحرا

دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سرموی توسرکوب ختنها تنها

دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبال‌کند جام لدن یا دنیا

تا تقاضا به میان آمده‌، مطلب رفته‌ست
نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها

بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروزکن امروز، ز فردا، فردایتها شد ازین آبله برپا، برپا [لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
images { Սիդ@阿里陌生人 }

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است

غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
43986093_308586303072430_2873755846350209123_n.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
42512077_152585842348820_2536839075201174264_n.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
-پروفایل-دختر-محجبه-1-e1544699365746.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

مرغ خونین ترانه را مانم
صید بی آب و دانه را مانم

آتشینم ولیک بی اثرم
ناله عاشقانه را مانم

نه سرانجامی و نه آرامی
مرغ بی آشیانه را مانم

هدف تیر فتنه ام همه عمر
پای بر جا نشانه را مانم

با کسم در زمانه الفت نیست
که نه اهل زمانه را مانم

خاکساری بلند قدرم کرد
خاک آن آستانه را مانم

بگذرم زین کبود خیمه رهی
تیر آه شبانه را مانم
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
iranbanou1904077.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟
وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا
ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه
ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟


امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی
نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
iranbanou1904074.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }


چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم

به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست
که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم

ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان
رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم

نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم

مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده ای دارم

کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟
که من به سینه دل آرمیده ای دارم

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده ای دارم

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟
که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

[لینک]

صفحات: 4 5 6 7 8

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو