........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1478 پست

دنبال‌کنندگان

(15 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

864d765dfd47040e3b83a7c3ee9298e3.jpg e12ed304fbab9718844ec12338846a09.jpg 71f12892624c37b97d3abf12e73c9b96.jpg 2b1a4c91730d5816eb6cfab77fbd8f90.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یاد چشم سیاهی

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟
ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد
از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

دیدگاه
1398/06/6 - 23:31 ·

دیدگاه
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
زهی این عشق عاشق کش...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم
زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد

ببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافل

دیدگاه
1398/06/6 - 22:19 ·

دیدگاه
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یه پست بگذاریم همه این پست ها حذف شه

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یالان دنیا

عشق اهلینین نصیبی بوتون آه و زار ...

اول وفالی، آخیری بی اعتبار.........
من بیلمه میشدیم، ایسته دیگیم غیره یار ایمیش

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
6169a3e9242181f95efa4046829109ec.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
الهی شکر سایت زیر ابی ندارد ..ما ماندیم..تک و تنها...بدون یه رو ابی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عجب از عشق

عجب از عشق که من را به کجاها برده است
دل رســــوا شــده ام را به تماشــا برده است

او همان است که یک روز سر یاری داشت
او همان است که عمریست دل از ما برده است

این سرابست در این دشت که من میبینم؟؟؟
یا که نه... عشق مرا تا لب دریا برده ست؟؟؟

من که مجنـــونم و بی عشق پریشـــان حالم
دیر وقتیست دلـــم را غـــم لیــلا برده است

در نسیمی دل من را به ســر زلفش بست
نکنــــد قلب مــــرا باد به یغمــــا برده است

هوش و تاب و دلم از دست برفته است ببین
عشق از زندگی ام این دو سه یکجا برده است

در تپش ماند دلم ... کوچه...غزل ...چشمانش
چه کنم ؟دست خودم نیست ... دلم را برده است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
گیسوی تو

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم
بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم

پیچیده به پای دل من پیچش مویت
تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم

کم بودن اسپند در این شهر سبب شد
دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم

طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست
تا مشتری دائم کندوی تو باشم

تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است
من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عشق درگیرم نکن

التماست میکنم ، با عشق درگیرم نکن
من حریفش نیستم هم پنجه با شیرم نکن

تازگیها از تب تند جنون برخاستم
باز با دیوانگهایت زمینگیرم نکن

قهرمان آرزوهایت نبودم ، نیستم
بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن

مرد رویایی تو من نیستم بانوی من
با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن

شاعرم با یک نگاه مست عاشق میشوم
التماست میکنم با عشق درگیرم نکن

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
سه تار

دل شکسته به تار شکسته می ماند

که با نوازش دســـــــتی برآورد فــــریاد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
قلب شکسته

روزی قلم بدست نشستم کناره دوست
کفتم بگو تا بنگارم وفای دوست

گفتم بگو که عشق و وفا هست یا که نیست؟
گفتم بگو که لطف و سخی هست یا که نیست؟

گفتی به خنده بهره چه پرسی که هست و نیست ؟
عشق و وفا و لطف و سخی گوی بهره چیست

لابد در این زمانه همه عاشقند و خوش؟
لابد یقین شده ست که مجنون فسانه نیست

اما منم که خسته و تنها چو جغد شوم
ماندم در این خرابه دل بی پناه خویش

روزی منم جوان بدم و عاشق وجسور
حالا ببین اینه ی عبرتم چه سود ؟

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

گفتی دگر برای تو اینها بهانه نیست
گفتی دگر به عشق و وفا هیچ چاره نیست ؟

گفتی قلم بزن ولی از عشق و لطف نه
گفتم چرا ؟مگر به از این می توان نوشت

از عشق و لطف و مهر مگر می توان گذ شت !
دیگر خموش ماند و به مهتاب خیره شد

خندید و رفت خسته و تنها چو جغد شوم
من ماندم و قلم به دست چه بنویسم از کجا

دیگر بهانه نیست که بنویسم از وفا
دیگر بهانه نیست که بنویسم از سخی

اینک قلم بدست نشستم بدون دوست
شاید دگر در این مقاله نوشتن بهانه نیست ؟؟

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
چشم نرگس

یادت دلم را کرده روشن چون چراغی
هرگز نمیگیری ز من اما سراغی

بودیم روزی روزگاری سایه هم
اکنون داریم از فراق یکدگر غم

چشمم به در همواره بود اما تو هرگز
روشن نکردی با حضورت چشم ونرگس

هرجا که باشی دارمت همواره من دوست
هستی تو بر من چون برادر جان وهم دوست

گیرد به خود یک صورت واقع خیالم
امید دارم بینمت دور از خیالم

معنی ندارد بی تو بر من زندگانی
دارد چه بازی های پنهان زندگانی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
زهر فراغ

ماخون دل خوریم ،چرا ؟ از برای دوست
وین جان خسته کنیمش فدای دوست

چون آب راکد است دل خالی از رفیق
آب حیات می طلبم از صفای دوست

زخم زبان مردم دون را به جان خرم
ازبهر یک نفس که ببینم وفای دوست

دست نیاز به پیش سلیمان نمی بریم
عمری است بوده ایم برین خان گدای دوست

جان سوز و سینه سوز و جگر سوز و جسم سوز
معلول علتی که شدم مبتلای دوست

قتلی که قاتل آن را قصاص نیست
زهر فراغ یار بود یا جفای دوست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
دست غم

هر بدی بر ما گذشت از اشنا یا دوست بود
کاش دشمن بود از ازل انکه مارا دوست بود

خون دلها می خورد چون گل درامیزد به خار
این سزای انکه با هر بی سروپا دوست بود

راز ما گر فاش شد بیگانه تقصیری نداشت
انکه اسرار مرا کرد اشکارا دوست بود

از برم رفتن یاران تا که شد دستم تهی
هر کس با من از بهر مال دنیا دوست بود

دست غم کوته نشد از دامن من لحظه ای
جان فدای غم که خود با من به هر کجا دوست بود

صفحات: 2 3 4 5 6

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو