........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1414 پست

دنبال‌کنندگان

(14 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1566396982144963_orig.jpg ed491c555c5af102c7235b1d7020dfc0.jpg 6ecf17986cdf0c29f7dfc4540ecb0513.jpg 1554141999647923.png
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم

حلقه‌های موج بینم نقش گیسویی کشم
خنده‌های صبح بینم یاد رخساری کنم

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا
عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم

درد خود را می‌برد از یاد گر من قصه‌ای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی
می‌روم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
10531484671746753168.png { Սիդ@阿里陌生人 }


بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

از دیار خواجه شیراز میآید رهی
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند
[لینک] [لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
10531484251693534003.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }


ستاره شعله‌ای از جان دردمند من است
سپهر آیتی از همت بلند من است

به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی
که تازه‌رویی عالم ز نوشخند من است

چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟
که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است

در آتش از دل آزاده‌ام ولی غم نیست
پسند خاطر آزادگان پسند من است

رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟
که آفتاب جهانتاب در کمند من است

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
10531461155453547460.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }


نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب
بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

فراز چرخ نیلی ناله مستانه ای دارد
دل از بام فلک دیگر نمی آید فرود امشب

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه مژگان؟
که تاب از من ستاند امروز و خواب از من ربود امشب

بیاد غنچه خاموش او سر در گریبانم
ندارم با نسیم گل سر گفت و شنود امشب

ز بس بر تربت صائب عنان گریه سر دادم
رهی از چشمهٔ چشمم خجل شد زنده رود امشب

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید
چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز
که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید

ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان
دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا

تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا

کیست این فتنهٔ نوخاسته کز مهر رخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا

دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری
زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا

دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم
شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


عشق پیدا می کند تنها مرا..یار بر در می زند عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟..وارهاند زین همه سودا مرا

عشق اگر سودا نکردی بر سرم..مصلحت اندیش من در دست عشق
کاشکی بگذاشتی حالا مرا..عاقبت روزی ببیند در مراد

چشم شب بیدار خون پالا مرا..گوییا هر دم به دم در می کشند
تیره شب های نهنگ آسا مرا..صبر اگر بگریزد از من عیب نیست

عشق می آرد به سر غوغا مرا..عقل مسکین از جهان شد برکنار
کاش بودی طاقت او را مرا..تا کی از جور ملامت گر که کرد

در میان انجمن رسوا مرا..روز عید او را، شب یلدا مرا
با حبیبم گفته بوده ست آن لئیم..بیش از این طاقت نماند اینجا مرا

از درون شهر و درگاه حرم..یا نزاری را برون بر یا مرا
دشمنم را خود غرض این است و بس..تا ز وامق افکند عذرا مرا
[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،
تا از کرم کورِ بی دستُ پا پروانه ای بسازد هزار رنگ؛

و تو پروانه دلم باش.

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و زشت چه منظور؟ هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی

که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


گفتم که چند صبر کنم ای نگار گفت
تا هست عمر گفتم رنجه مدار گفت

بی رنج عشق نبود گفتم نیم به رنج
فرسوده چند باشد ازین ای نگار گفت

جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت

این روزگار با تو بدست این ازو شناس
گفتم که نیک کی شودم روزگار گفت

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت

آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز این قدر که فراموش می کند ما را

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


خیز در ده شراب گلگون را
شادی اندرون و بیرون را

آن چنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه هامون را

چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را

خون من خورد چرخ ساغر شکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را

جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دماغ قارون را

تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را

چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکشد هردون را

صفحات: 2 3 4 5 6

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو