........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1573 پست

دنبال‌کنندگان

(16 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

a3b6607ef66ce002f188a9b522aa314c.jpg 4a23e1bee3193dcd291ef8d5be85ce4a.jpg c1cf397ec7c8587668121c6d9f6330a0.jpg 7c360f11f815e8d93b5a607a33c14e64.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


من چهره ای در آینه ها دیدم از خودم
آن قدر هولناک که ترسیدم از خودم

آن مرد ترسناک در آیینه ها تویی؟
این را هزار مرتبه پرسیدم از خودم

اما از آسمان به زمین می توان رسید
در پرتگاه آینه فهمیدم از خودم

ای مرد ناشناس! تو در من چه می کنی؟
-گفتم به آن غریبه و پرسیدم از خودم-

ناگاه خشمناک از آن من که من نبود
آیینه را شکستم و روییدم از خودم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
..........

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572449829412512_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
میدونید .. یه خط یادگاری رو دیوار دل خودم جا گذاشتم.............

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572457023479275_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گاهی ادم ها دل به کسی یا چیزی میبندند که حکم برفک یخچال را دارند ..
با یه نسیم محو میشند .انگار نه انگار وجود خارجی داشتند

ز ما اي گل چه ديدي؟که دامن در کشيدي
جفا کردي، بخشيدم؟وفا کردم، رنجيدي
عتاب تو، بشنيدم؟فغان من، نشنيدي

نگارا

نديدم جز خواري؟؟ ولي در عشقت از جهان بريدم
چه ديدي جز ياري؟؟که چون بخت از من ناگهان رميدي

اگر با تو، وفا کردم ؟؟خطا کردم خطا کردم
چو ديدم خويت را؟؟ چرا در کويت آشيان گرفتم
چو ديدي مهرم را ؟؟چرا آخر از آشيان پريدي

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

دلدارا


چو دل از من ربودي ؟نه آن ياري که بودي
چو مهر من افزون شد؟به جور خود افزودي
نه از دردم پرسيدي ؟نه بر آهم بخشودي

نگارا
گمان بردم اول؟که گر جان خواهم، نشکني دلم را
ندانستم اي گل؟که عهد مرا بشکني به زودي

اگر صيد تو شد جانم؟پشيمانم، پشيمانم
ز مهرم دل کندي؟ولي آن که مي گفتمت همانم

به عهدت دل بستم ؟ولي آن که مي گفتيم نبودي
دلدارا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
6057f0849026bf666d7b0894c21bb765.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
نامه‌ی عاشقانه ثریا به استاد شهریار

روزی استاد شهریار نامه‌ای دریافت می‌کند که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود: شهریار! عکست را در مجله ای دیدم، خیلی شکسته شده‌ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره‌ی دلداده‌ی من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه‌ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دارالفنون است؟ نه من خواب می بینم... سخت اشک ریختم...

و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانيش را که پري خطاب مي کرد، چنين سرود:

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

“پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري

‌هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري

پيل ماه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري

هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري

ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
حکایت دفن حافظ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572351377686121_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
اینجا را دوستدارم.

چون گورستان دل نوشته هایم هست.خاموش بدون روح...

مثل گورستان در فضل زمستان ...........
وگاه گاهی تک کلاغی ..

میاید بر یک شاخه بیجان این سایت .علامتی میگذارد میرود

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
گفت
خودت را ناراحت نکن..باور کنید اتفاق مهمی نیفتاده.. فقط بند دل پسرک پاره شده مثل تسبیح

شعله ی انفس و آتش زنه ی آفاق است
غم قرار دل پر مشغله ی عشاق است

جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعا گویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام:
عشق گنجی است که افزونی اش از انفاق است

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
تو تکراری ترین حضور روزگار منی.
و من عجیب
فراموشی ات را فراموش کرده ام
این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم

گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست...
ای اجل! مهمان نوازی کن کـــه دیگر تاب نیست..

بین ماهـی های اقیـانـوس و ماهـی هــای تُنگ...
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست...

زورق ِ آواره ! در زیبـــایـــی ِ دریــــــا نمـــان...
این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست....


{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
با امدند
تمام عطرهای دنیا را فراموش میکنم و تنهای رایحه ی دلنوازت را طنین شعرهایم می کنم.

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572263447948830_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
درد. دل .آه .حسرت.
شهر از دور زیباست و آدم ها از دور قابل تحمل تر
محرم و نامحرم برایش مطرح نبود، حالا می گویند ،یه. محرم بیاید


شاهرگهای زمین از داغ باران پر شده است
آسمانا! کاسه صبر درختان پر شده است

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف های و رفتن ها یکسا ن پر شده است

چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک، فنجان پر شده است

بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفته اند
دیگر از گلهای پر پر خاک گلدن پر شده است

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است

صفحات: 1 2 3 4 5

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو