........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1316 پست

دنبال‌کنندگان

(14 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1563131153863609_orig.jpg 11682829-5005-m.jpg 49360366_2260775340621064_8445884875815074363_n.jpg 500x416_1550729925506051.jpg

{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1559851980488252_orig.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
رفته بودم سر حوض ...
تا ببينم شايد...........
عکس تنهايي خود را در آب ........
آب درحوض نبود .................

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1559852717836039_orig.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم ..................
با تو هستم هرکجا هستم..............

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1559856463539270_orig.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ دارم ﻫﻨﻮز..........
ﭼﻮن ﺗـﻮ رو ﻳـﺎدم ﻣﻴـﺎره ................

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
ای بخت سیاه

از نرگس خوش خواب تو در عین سیاهی
ماه رخ تو آینه صنع الهی

سودا زده چشم تو صد جادوی بابل
در چاه زنخدان تو صد یوسف چاهی

در وصف تو هر کس به تصور سخنی گفت
اوصاف کمال تو نگفتند که ماهی

بخت من و زلف تو مرا کرده پریشان
ای بخت سیاه از من سرگشته چه خواهی

چون شمع بسوز تو همی کاهم و پیداست
زین اشک روان من و رخساره کاهی

از گریه این دیده خونبار ملولم
ترسم که ز چشمم ببرد رنگ سیاهی

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
اخرین برگ سفر نامه باران این است........................
که زمین چرکین است..................
ادم ها آلوده...........................

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم...
. حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز.....

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
37390223_214012822642243_4783828200276885504_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
بــس حــــلــــقــــه زدم بــر درو حـرفـی نـشنیدم.
مـن هــیــچ کـسم یا که درین خانه کسی نیست

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
60728007_591811364643283_6354741088512648864_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تا تو
پیدا میشوی گم میشوم
لطف کن از وسع من افزون میا...

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
به انگشت عصا هردم اشارت می کند پیری .......که مرگ اینجاست!..یا ا نجاست..یا اینجاست..یا ا نجا ؟

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
شاید روزی لبخند ترا در گوشه ای از این دیار دیدم

اين گلستان غنچه ها بسيار دارد بو کنيد. .......در همين جا (بيدل) ما هم دلي گم کرده است .

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
مگر میشه ترا دید دل نبست

به سر زلف تو آنگونه دلم محتاج است... که به دستان من آن موی پریشان محتاج
بعد دیدار تو هر روز دعا میکردم ....که به کافر نشود هیچ مسلمان محتاج.

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
و اما بعد ....................................

چنین گفت حافظ لسان الغیب در جواب فال من

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت



خرم آنروز کزین منزل ویران بروم ... راحت جان طلبم و زپی جانان بروم

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
خارخشک ،
خاطر بی آرزو ، از رنج یار آسوده است

خارخشک ، از منت ابر بهار آسوده است


گر بدست عشق نسپاری عنان اختیار


خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است


هرزه گردان ، از هوای نفس خود سر گشته اند


گر نخیزد باد غوغاگر ، غبار آسوده است


تا بود اشک روان ، از آتش غم باک نیست

برق اگر سوزد چمن را ، جویبار آسوده است



شب سر آمد ، یک دم آخر دیده بر هم نه، رهی


صبگاهان ، اختر شب زنده دار آسوده است

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
توبه‌ها بشکسته‌ام

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام
وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام

خسته او را که او از غمزه تير انداخته‌ست
من دل و جان را به تير غمزه‌ي او خسته‌ام

هر کجا شوريده‌اي را ديده‌ام چون خويشتن
دوستي را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشه‌اي بنشسته‌ام

چون به ظاهر بنگري در کار من گويي مگر
با سلامت هم نشينم وز ملامت رسته‌ام

اين سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا نه پنداري که از دام ملامت جسته‌ام

تو بدان منگر که من عقد نشاط خويش را
از جفاي دوستان از ديدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ايام بندد بخت من

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
از عاشقان نپرسي

چون من به دام عشقت ، مرغي شکسته پر نيست
مانا ز حال زارم ، صياد را خبر نيست

از ناله ي درونم ، گوش زمانه کر شد
اَوَخ که در دل او، فرياد را اثر نيست !

عمـري است کز فراقت ، خون از دو ديده بارم
اين شام را خدايا ، از پي مگر سحر نيست ؟!

چون روي جان فزايت ، ماهـــــي در آسمان نه
چون قامت رسايت ، سروي به کاشمر نيست

از عاشقان نپرسي ، اي شوخ ديده! گرچه
سرمايه دار هرگــــــز، در فکر رنجبر نيست

اندر ره وصـــــالت ، از جان و ســـــــر گذشتم
هر چند عاشقان را ، پرواي جان و سر نيست

جانا ز خويش ما را ، اين قــــــــدرها مرنجان !
داني که عمر و دوران ، پاينده اين قدر نيست

صفحات: 8 9 10 11 12

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو