........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1665 پست

دنبال‌کنندگان

(19 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

green-trees-near-body-of-water-during-sunset-wallpaper-thumb.jpg 1578687400725699_orig.jpg 1578687466605110_orig.jpg 1578687580647462_orig.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
فقط سعی کن واسه خودت شاد باشی ...............................
اینجا آدم ها غریبند .و..بیگانه.............................
برای خودت بنویس. برای خودت بخند .....به خودت گل شعر هدیه کن....................
همین....................................

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم................
عاقبت دانهٔ خال تو فکندم به دام..................

دیدگاه
1398/11/26 - 19:38 ·

دیدگاه
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
بدین هوس که: دمی سر نهم بپای قدح
هزار بار فزون خوانده ام دعای قدح........................

منم، که وقف خرابات کرده ام سر و زر
زر از برای شراب و سر از برای قدح

بزیر خون من و خون بها شراب بیار
بگیر جوهر جانم، بده بهای قدح

رسید موسم گشت چمن، بیا ساقی
که تازه شد هوس باده و هوای قدح

بیاد لعل تو تا کی لب قدح بوسم؟
خوش آنکه بوسه بر آن لب زنم بجای قدح

هلالی، از قدح می چه جای پرهیزست؟
بیا، که پیر مغان میزند صلای قدح

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
از نام دو چشم خود چه پرسی؟
......
این فتنه گرست و آن دگر شوخ........................

ای چشم تو شوخ تر ز هر شوخ
چشم از تو ندیده شوخ تر شوخ

از نام دو چشم خود چه پرسی؟
این فتنه گرست و آن دگر شوخ

بالله! که نزاد مادر دهر
مانند تو نازنین قمر شوخ

مسکین دل عاشقان شکستند
این سنگدلان سیمبر شوخ

ترک سر خویش کن، هلالی
کین طایفه اند سر بسر شوخ

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست...........
.........تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیر روان بود که من می
گفتم.............
............این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

جان درازی تو بادا که یقین می دانم.............
..........در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق..... ..
........ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت..........
............ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد......................
................حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
نيست پروانه من قابل پهلوي چراغ
حسرت سوختني مي کشدم سوي چراغ

سير اين انجمنم وقف گشاد مژه ايست
بر نگه ختم نمودند تگ و پوي چراغ

يأس بر عافيت احرامي دل مي خندد
من و خاصيت پروانه تو و خوي چراغ

داغ انجام نفس سخت عقوبت دارد
ترسم آخر بدماغت نزند بوي چراغ

برق آن شعله که حرز دل بيتابم بود
مجلس آرا بغلط بست ببازوي چراغ

آبيار چمن عشق گداز است اينجا
کشت پروانه همان سبز کند خوي چراغ

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عشق در خلوت حسن انجمن راز خود است
جيب دارد سر پروانه بزانوي چراغ

سير هستي چقدر برق ندامت دارد
شعله در رنگ عرق ميچکد از روي چراغ

طبع روشن زغبار دو جهان آزاد است
تيرگي رخت تکلف نبرد سوي چراغ

غافل از مرگ بافسون امل نتوان زيست
شانه دارد نفس صبح بگيسوي چراغ

رنگ پروانه اين بزم ندارد (بيدل)
تا بکي نکهت گل واکشي از بوي چراغ

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
به خدا حاففظی تلخ تو سوگند نشد .............
که تورفتی ودلم ثانیه ای بند نشد ..................

با خودم می‌گویم
ای کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند

اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد

درست مثل همین روزها ...

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را

لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه میپرسی ضمیر شعر هایم کیست آن من؟
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ترا چون آرزو هایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من؟
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوش تر نیست حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
شعر گفتم عاشقش سازم ولی آن سنگدل
قدر یک صد آفرین حتی عنایت هم نکرد.................

خواستم زین شور بختی بر بیابان سر نهم
پای زین تصمیم دل حتی اطاعت هم نکرد

بس هنرها داشتم که شهره عالم شود
دوست قدر ارزنی از من حمایت هم نکرد

گفتم از عشق به او که همه دنیایم بود
لحظه ای بر ماندنم حتی سماجت هم نکرد

من مراعات دلش را کردم اما یار من
حرمت این عشق را حتی رعایت هم نکرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
با تواَم عشق قسم خورده ی پنهانی ِمن
با تواَم بی خبر از حال و پریشانی ِ من.................

با تواَم لعنتیِ خالی از احساس بفهم
بی قرارت شده ام شاعره ی خاص بفهم

لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن
پای دلگیرترین خاطره ها آب شدن

لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزن
بی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزن

باورم کن که به چشمان تو معتاد منم
پادشاهی که به جنگ آمد و افتاد منم

قافیه باختم و شعر سرودم یعنی
به هر آن کس که تو را دید، حسودم یعنی

نفسم بندِ تو و درد مرا می خواند
بعدِ تو حسرت دنیا به دلم می ماند

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
باز هم خیره به عکست شده ام تا شاید?
این سری چشم تو را چشم من از رو ببرد .................

اگر امشب بت من دست به ابرو ببرد
خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد

هر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کند
مثل این است که رقاصه به باکو ببرد

سر مویی اگر از حسن تو معلوم شود
سر انگشت زیاد است که چاقو ببرد!

روسری های تو باعث شده زنبور عسل
جای گل حسرت و اندوه به کندو ببرد

لب من عطر تو را دارد و من می ترسم
نکند مادرم از بوسه ی مان بو ببرد

باز هم خیره به عکست شده ام تا شاید
این سری چشم تو را چشم من از رو ببرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عصاى دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار
که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

به رسم صبر، باید مرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویى در این باد و پریشان تر
مسلمانى که میخواهد نگاهش را نگه دارد

عصاى دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار
که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

به روى صورتم گیسوى او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان رو سیاهش را نگه دارد

دلم را چشمهایش تیر باران کرد، تسلیمم
بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو