کنار پنجره می آیم
نسیم تبسمتان جاریست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و یاد
سبز
سپید
سرخ...
و این آخرین قاصدک

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

واسه دل خودم

گروه عمومی · 24 کاربر · 2018 پست
هادی
هادی
کسی که گهواره ات را تکان داد؛
می تواند با دعایش
دنیایت را هم تکان بدهد؛

مراقب گرانبهاترین الماس زندگی ات باش،،،

كه برای خوشبختی ات محتاج
دعای خیرش هستی...!

هادی
هادی
کسی که فکر میکند
همه چیز را می داند
محال است
شروع به آموختن کند....

هادی
هادی
سلام ... تصمیم دارم جهت دور هم بودن و یاد گرفتن مطلبی جدید یکم فعالیت داشته باشم تو ساینا .... پیشنهاد میکنم دوستانی که هستن چه اونایی که شاید من را میشناسن چه اونایی که نمیشناسن و بعدا آشنا میشیم بیشتر اینجا فعالیت بکنن هم فضاش جمع و جوره هم حمایت از تولید ملیه {-7-} درسته امکانات نداره که اونم امیدوارم هادی بهش بیشتر برسه ولی تجربه فعالیت من تو هادی نت میگه اینجور فضا ها کلا یه حس خوبی داره

هادی
هادی
#‏وقتی تو زندگیِ كسی كه دوسش دارید نیستید؛
بدونید مهم نیستید كه نیستید
یا شایدم مهم نیست كه نیستید...(:

هادی
هادی
@helma
:|

هادی
هادی
شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:

در بازار بودم.
اندیشه مكروهی در ذهنم گذشت.
بلافاصله استغفار كردم و به راهم ادامه دادم.
قدری جلوتر شترهایی قطار وار از كنارم می‌گذشتند.

ناگاه یكی از شترها لگدی انداخت كه اگر خود را كنار نمی‌كشیدم، خطرناك بود.

به مسجد رفتم و فكر می‌كردم همه چیز حساب دارد.
این لگد شتر چه بود...!؟

در عالم معنا گفتند:
شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فكری بود كه كردی!

گفتم: اما من كه خطایی انجام ندادم...

گفتند: لگد شتر هم كه به تو نخورد...!

نکته:

قانونِ کارِ ما در کائنات جریان دارد...
حتی یک تفکر منفی میتواند تاثیری منفی ایجاد کند..!

هادی
هادی

عاشقی دل می دهد معشوقه ای دل می برد
بُرد در بُرد است و من مشغول حسرت بُردنم !


هادی
هادی

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن ،

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن !


هادی
هادی


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری ،

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ،

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری ،

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری ،

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری ،

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری ،

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری ،

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری ،

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری ،

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری ،

سر بی‌ پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری ،

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری ...


هادی
هادی


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست ،

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست ،

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست ،

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست ،

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست ،

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست ،

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست ،

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست !


هادی
هادی


قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت ،

گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت ،

من همانم که شبی عشق به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست ،

در سرش سوره تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست !


هادی
هادی


درها برای کسانی گشوده می شوند
که جسارت در زدن داشته باشند...

امروز جسارت داشته باش،
با امید، با عشق، با محبت، با تلاش در بزن
حتما درها گشوده خواهند شد به سوی روشنایی ...

هادی
هادی
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

هادی
هادی
رسوایی
مهر در سجاده ام پنهان بماند بهتر است
کفر ما در سایه ی ایمان بماند بهتر است

عشق و رسوایی خطر دارد زلیخای عزیز
یوسفت در گوشه زندان بماند بهتر است

در دلم نفرین و بر لب آفرین دارم ولی
ماجرا بین لب و دندان بماند بهتر است

بعد از این از عشق ما در کافه های انزوا
نقش مرموزی ته فنجان بماند بهتر است

هادی
هادی
طالع
تحولاتی در محیط كاری پیش می آید كه در مجموع به سود تو تمام خواهد شد. راه برای تحقق بعضی از خواسته ها و آرزوهای تو فراهم گشته است . دست از بلند پروازی ها بردار تا آسوده زندگی كنی.

صفحات: 5 6 7 8 9

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو