×_×

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کاربران فعال امروز

برچسب‌های کاربری

TiMaReStAn Synaa

گروه عمومی · 12 کاربر · 2138 پست
【wolf】
【wolf】
دلم شکست..کجایی که نوشخند زنی؟

به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟



دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات

برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟



اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟

دمی ضماد گذاری... دمی گزند زنی



مباد دود دل من به چشم غیر رود

مخواه بیشتر آتش درین سپند زنی



منم که پیش تو از بید سر به زیرترم

تویی که طعنه به هر سرو سربلند زنی



دوباره همهمه افتاده است در کلمات

که در حوالی این شعر دیده اند زنی



زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد

زن از حریر..از ابریشم..از پرند..زنی..



علیرضا بدیع

{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
لبت " نه " گوید و پیداست میگوید دلت " آری"

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری



دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی؟



نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری



تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزویِ خویش نگذاری



چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری



محمد علی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید



رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید



به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید



آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید



ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید



خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید



من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید



محمدعلی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم



دلم برای خودم تنگ می شود آری :

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم



نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم



چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم



من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم



غریب بودم , گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم



محمدعلی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست



گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست



قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست



آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست



من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست



فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست



محمدعلی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟

ها نکشانی به پشیمانی ام



محمدعلی بهمنی

{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب



تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شب



تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب



مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب



چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی،ها میکنم هرشب



تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شب



دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب



کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب



محمدعلی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب



محمدعلی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام



محمدعلی بهمنی
{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شرمده بودم

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم



محمد علی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم

کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم



تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟

همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم



تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی

و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم



تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم



زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟

چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟



نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند

که این من، این من آرام، در مردن به جز اینم



محمد علی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم

کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم



تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟

همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم



تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی

و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم



تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم



زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟

چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟



نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند

که این من، این من آرام، در مردن به جز اینم



محمد علی بهمنی{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
images 【wolf】
باشع{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم ,هم نمی دانم از چه می نالم
{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتّی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینیم

شاعر شنیدنی است ولی میل ،‌ میل توست

آماده ای که بشنوی ام ، ‌یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

با اینهمه ، مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات ، شبی

بی خویش ، در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام ، و گاه چنان موج می زنم

در خود ، ‌که ناگزیر ی ، دریا ببینیم

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم





محمد علی بهمنی

از کتاب "شاعر شنیدنی است"{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو