TiMaReStAn Synaa

گروه عمومی · 13 کاربر · 3100 پست
Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
اوووووو یره شعرام شیش تا لایک خورد:هاع{-16-}{-16-}{-16-}{-16-}{-8-}{-1-}{-44-}{-45-}{-39-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
چشم‌ها حس ِدروغی را تعارف می‌کنند

تا که بر هر چشم، بیش از حد توقف می‌کنند



عشق نامش نیست، این بازی بی‌شرمانه‌ای‌ست

شرم بر آن‌ها که در بازی، تخلّف می‌کنند



چشم تا وا می‌شود، دل ساده می‌ریزد فرو

قصر ِبی دروازه را راحت تصرّف می‌کنند



ناگهان آن‌ها که اظهار ِارادت کرده‌اند

می‌روند و ساده اظهار ِتأسف می‌کنند



شعر برمی‌خیزد آنجایی که در ما حرف‌ها

برنمی‌خیزند و احساس ِتکلّف می‌کنند



"عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها

مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند"



سجاد رشیدی پور

Z²_82_21²5
axdm_10531401281081544969.jpg Z²_82_21²5
مشکلی نیست ، بگویند طرف کم دارد

حال دیوانه کجا قصه مبهم دارد



جبرئیلم اگر امروز ، به من خرده نگیر

دکمه در دکمه تنت حضرت مریم دارد



باز با ارتش زیبایی تو درگیرم

خط چشمت خبر از خط مقدم دارد



لای موهات اسیرم ، تو مرا دار بزن !

آنکه پیروز شده حق مسلم دارد



بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است

لعنتی ! لمس تنت زلزله بم دارد



وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ

با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد



علی صفری

Z²_82_21²5
IMG_20181229_141247_220.jpg Z²_82_21²5
آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست

پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست



یک خود آزاری زیباست که من تنهایم

لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست



اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست

ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست



من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای

هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست



لذتی نیست اگر درد نباشد قبلش

لذتی بیشتر از شور پس از ماتم نیست



بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد

آدم بی غم و بی درد دگر آدم نیست



تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی

حرف نا گفته زیاد است ولی محرم نیست



سید تقی سیدی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
آدم ها به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را می زند
آدمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید تو
چه دردی را تحمل کردی تا با او
همقدم باشی..

فروغ فرخزاد

8 دی‌ماه زادروز ‎فروغ فرخزاد گرامی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
گفتم آسان شود
از عشق همه مشکلِ من،
آه از این کار که آسانِ مرا مشکل کرد!!!

"فروغی_بسطامی"

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
بع افتخارع برگشتمون به المان رو تبلیغات کلیک وکنین:دی:گل

Z²_82_21²5
1686360193-talab-org.jpg Z²_82_21²5
...

Z²_82_21²5
2017-09-06_15-52-23_705047-aysam.ir_.jpg Z²_82_21²5
...

a
a
از شهيدبابايى پرسيدند: عباس جـان چه خبر؟ چه كار ميکنى؟ گفت: به نگهبانى دل مشغوليم که غيرازخدا كسی وارد نشود. نگهبان دلت باش

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها



خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند

در سکوت ما ، صدا می آید از دیوار ها



هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی

حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها



دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها



خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها !



گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟!

بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها...





سید تقی سیدی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
می تواند که تو را سخت زمینگیر کند

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند



آسمان بر سرم آوار شد آن لحظه که گفت

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند



گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند



گفت دکتر: من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند



در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند



خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند



مشت بر آینه کوبیدم و گفتم شاید

بشود مثل تو را آینه تکثیر کند



سیدتقی سیدی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام



تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن

من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام



تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم

تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام



زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى

مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام



شناختند عامیان من و تو را به این نشان

تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام



چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام



سید تقی سیدی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش


میبرم، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه


میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو، ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



ناله میلرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من



بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید



عاقبت بند سفر پایم بست

میروم، خنده به لب خونین دل

میروم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل



فروغ فرخزاد

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
نکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت



خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت



دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت



مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت

گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت



چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت



بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ براین خط چلیپا زد و رفت



هوشنگ ابتهاج

صفحات: 9 10 11 12 13

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو