حـس نـویـس . . .

گروه عمومی · 7 کاربر · 938 پست
سکوت شب
سکوت شب
با دلی ترک خورده و پاهایی خیالی راه ميروم


هر دم صورت های ماسک زده شده


هر دم حراج احساس

هر يک به گونه اي اغواگر


لبخند مي زنند به من


اما...


دیگر تن نميدهم به خواهش خناسان


قیچی بیاورید


اين جامه ي خریت به تن ما گشاد است


دیگر نخ نما شده ...

سکوت شب
سکوت شب
دلم سفر می خواهــــد ...


نه برای رسيدن به جایی ....


فقط دلتنگ رفتنم ...



کـــــــــارم


از یکی بود و یکی نبود گذشت


سهم من همیشه این بود :


یکی بود یکی نابود

سکوت شب
سکوت شب
در ميان گريه هايم


همچو يک شمع مذابم


در ميان آرزوها


چون کويری در سرابم


چشمه ايی خشکيده از امواج آبم


من سرودی در گلو بگرفته از غم


من چو فانوسی به طاق بيکسی مأوا گرفتم


شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم


قوی تنهايم که در تنهايی خود


رفته ام از ياد ياران دير سالیست


مرغ غم در جان من خوش کرده منزل


وای بر من و وای بر دل من

سکوت شب
سکوت شب
بی حس شده ام از درد !



از بغــض !



از افسوس وحسرت



فقط



اشک های شبانه ام...میسـوزانـد صـورتـم را

سکوت شب
سکوت شب
یاد میگیری هر دست دادنی به معنای رفاقت نیست


یاد میگیری تفاوت میان حرف و برف را


یاد میگیری اینکه عشق به زبان نیست به زمان است


یاد میگیری هدیه‌ ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند


یاد میگیری زمان گرانبهاترین چیزیه که داری برای هر بی سروپایی صرفش نکن


یاد میگیری ذره یی نور در تاریکی غنیمت است


یاد میگیری توهر شرایطی که هستی شاکر، قانع و مفید باشی


یاد میگیری شیطان آنقدر هم بد نیست در قیاس با بعضی ها


«حالا میفهم چرا سجده نکرد»


یاد میگیری به هرکسی دل نبندی و با خداحافظی ها نشکنی


یاد میگیری خیلی می ارزی

سکوت شب
سکوت شب
آنقدر خـسته ام


که حاضرم


سـرم را روی تکه سنگی


بگذارم وبخوابم


اما


به دیوار وجود بعضی ها


که بارهـا بر سرم آوار شد


تکیه ندهم

سکوت شب
سکوت شب
شاید این دست


که از آن من است


روزی از خاک برون آمده


بر دامن تو چنگ زند


شاید آن دست ، که از آن تو است


روی این دست برون آمده از خاک


سنگ زند


این پاسخ معرفت است


که بر آن


دست برون آمده از خاک زند

سکوت شب
سکوت شب
زهی خیال باطل



چه ساده لوح اند



آنان که می پندارند



غبارزمان تو را از یادم خواهد برد



نمیدانند تو بسان روح در کالبدمی



وخیال تو بردیوار دلم آویخته تا آخرین




تپـــــــش ...

سکوت شب
سکوت شب
با رفتن تو



در پیله ی تنهایی خویش



شوق پروانگی از یادم رفت



مهربانم



لااقل موقع رفتن ، بسپار



ابر جای تو ببارد به سرم



ماه جای تو بتابد به شبم



سر انگشت محبت بزند گاهگاهی به تن پردردم



شاید این تلخی ایام غم انگیز را



باز با یاد تو از یاد برم ...



پ.ن : جواب دوست عزیزم یکتای مهربانم


با آمدنت در پیله ی تنهایی ام


شوق پروانگی آموختم مهربانم


هرکجا هستی باش


من با یادت خوشم

سکوت شب
سکوت شب
حالم خوب است.. خوب خوب



فقط چند صباحی است خودم شده ام




باورت می شود ؟!



برنامه ریزش تــــــو بودی



که به این روز رساندیم



و مدام داری به گوشم می خوانی که : دوستت دارم ...



آخر دیوانه!



با این حرفها که گوشهایم دراز نمی شود



من دیگر آن آدم سابق نیستم



می دانی



همان بهتر دست از سرم بر داری بروی



و من در پیله تنهایی خود بمانم ، تا بپوسم



باشد همان که تو می خواهی



حالم خوب است




سنگ شده ام




اما تو بــــــــاور نکن!!

سکوت شب
سکوت شب
این روزها




بیشتر از هر زمانی




دوست دارم خودم باشم !!




دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم




و نه هراس از دست دادن را ....




هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد




دلم هوای خودم را کرده است ...




همین...

سکوت شب
سکوت شب
افتــــــادم ...




بسان آن برگ زرد ، که درخت از حضورش خسته شد




سقوط من از زردی نبود




سبز بودم وگرم ، که آفت زده شدم و ...




افتـــــادم ...

سکوت شب
سکوت شب
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد



عاقبت بااشک غم کوه امیدم کاه شد



گفته بودی یوسف گمگشته بازآید



یوسف من تاقیامت همنشین چاه شد

سکوت شب
سکوت شب
چقدر سخته همه جوارحت بخوان حرف بزنن



اما زبانت لال بشه



وزمانی که بتونی حرف بزنی



گوشی برای شنیدن نباشه

سکوت شب
سکوت شب
چشم من باز گریست



قلب من باز ترك خورد و شكست



باز هنگام سفر بود سفری از جنس عشق



من از زلال چشمانت و ملودی صدایت می خواندم



كه به زودی از این شهر سفر خواهی كرد



و نخواهی فهمید ...



بی تو این باغ حتی در بهار پر از پاییز است...

صفحات: 12 13 14 15 16

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو